همه چیز درباره ی خودم

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!!!!

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اونور جاده ی سر سبز

پشت دشت سر به دامن

اونور روزهای تاریک

پشت این شبهای روشن

برای باور بودن جایی شاید باشه شاید ...

برای لمس تن عشق کسی شاید باشه شاید

که سر خستگی هات رو به روی سینه بگیره

برای دلواپسی هات واسه سادگیت بمیره ...

+نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388ساعت00:43 AMتوسط atefeh | نظرات (3)

نظرات (3)

این روزها بازار بحث های سیاسی گرمه گرمه! همه ی مردم شدن تحلیل گر سیاسی! منم یکی از اونا البته همسو با میرحسین موسوی صبح پوستر تبلیغاتیش رو چسبوندم به کلاسرم و رفتم دانشگاه ! واسه اولین امتحان پایان ترم! باید بگم که این امتحان بدترین امتحان عمرم بود! به قول خودم با سر افتادم این امتحان رو البته عوامل زیادی توی خراب کردن این امتحان موثر بودن ! اولین و مهمترینش تنبلی بود! دومیش همون حس پوچی و کم شدن تمرکز که بعد از فوت مامان خیلی بیشتر شده و سومیشم خوندن ۱درس کاملا محاسباتی و فورمولی در یک شب و در آخرم کم دل و جرات بودن اینجانب در زمینه ی تقلب و البته امروز جسارت کردم ۱مقدار! صندلی سمت راستم خالی بود سمت چپم هم ۱ آقا پسر نشسته بود! اصلا نیگاش نکردم آخرای جلسه که دیدم خیلی خرابه وضعم و مراقب جلسه هم آدم بدی نیس رو چک نویسم نوشتم " یکی از سوالا رو برام بنویس هیچی ننوشتم plzz" و دادم به بقل دستیم اونم چند دقیقه معطل کرد و بعدش برگه رو داد خوشحال ازش گرفتم دیدم هیچی ننوشته برام کلی تو دلم بهش فحش دادم! خیلی بدجنسی کرد خلاصه امتحانات این ترمم شروع بدی داشت! امید وارم جوجه رو آخر پاییز بشمارن

+نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388ساعت9:32 PMتوسط atefeh | نظرات (6)

نظرات (6)

عشق را ای کاش زبان سخن بود !

+نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388ساعت10:16 PMتوسط atefeh | نظرات (4)

نظرات (4)

می گن آدما واسه بدبخت بودن 1 دلیل و واسه خوشبخت بودن 1000دلیل میخوان!
راست میگن! الان چون مادر ندارم حس میکنم بدبخت ترینم!! می دونم اشتباهه ولی ...!
به قول خودم امید لازمه ی زندگی! منم مجبورم امیدوار باشم 

۵شنبه ها از اول صبحش ۱ غم بزرگ توی دلم میشینه 

تا وقتی که آماده بشیم و بریم بهشت زهرا یه بند اشک میریزم! 

برای بخت سیاهم ! 

برای اینکه چرا باید تو ۲۰سالگیم مادر نداشته بشم! 

برای اینکه چرا برای دیدن مادرم باید برم قبرستون! 

خدایا شکرت!

+نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت3:01 PMتوسط atefeh | نظرات (7)

نظرات (7)

امشب از اون شبایی که دوس دارم برم تو آسمونا!!! از این آدما دور بشم! برم ۱ جایی که هیچکی من و نشناسه! یه روز و روزگار جدید و شروع کنم! تنهای تنها!!! نمی دونم چم شده! بد جور دلم هوس تنهایی کرده! منی که همیشه دوست داشتم دور و برم شلوغ باشه!!!

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت02:53 AMتوسط atefeh | نظرات (1)

نظرات (1)

به ایوان میروم و انگشتانم را  

بر پوست کشیده ی شب می کشم 

چراغ های رابطه تاریکند 

چراغ های رابطه تاریکند 

کسی مرا به میهمانی گنجشکها دعوت نخواهد کرد ...

+نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت00:15 AMتوسط atefeh | نظرات (3)

نظرات (3)

دوس دارم جدی جدی خودم باشم واسه همین تصمیم گرفتم بعضی از محتویات وبلاگ قبلیم رو با اسم خودم به روز کنم! اونم تو فضای جدید به اسم blogsky!!! اه اه لو دادم وب قبلیم blogfa بوده!!!! مثل اینکه بدترش کردم

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت04:03 AMتوسط atefeh | نظرات (2)

نظرات (2)

دوست دارم جلوی دیگران قوی و محکم باشم! 

نشون بدم که با این قضیه کنار اومدم!

 واسه همین هم دستام رعشه گرفتن!

تنها امیدم خداست!

 خدایی که بهم درد داده!

 می تونه درمونشم بده!

 ولی چرا نمیده ؟ چرا راحتم نمی کنه؟

 من واقعا واسه بی مادر شدن خیلی بچه ام! خیلی!

 دلم براش خیلی تنگ شده!

از در و دیوار خونمون فراریم! بیرون از خونه هم همش منتظرم زنگ بزنه بگه بیا خونه!

 باور تون میشه هنوز زنگ می زنم موبایلش ؟ دفتر تلفن خونه رو که همش با دست خط مامانم نیگا می کنم!

 ۱ چیز خنده دار و ۱۰۰البته احمقانه! اون روز یه بره ی کوچولو و مادرش رو دیدم و گریه کردم ! چون به اون بره ی کوچولو حسادت می کردم!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت03:57 AMتوسط atefeh | نظرات (0)

نظرات (0)

از پا افتادم!


من دیگه مادر ندارم !


از خدا بخواین که زودتر ببرتم پیش مادرم!

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت03:54 AMتوسط atefeh | نظرات (0)

نظرات (0)

اتوبوس در هفت و چهل دقیقه

یه روز صبح از اون صبح هایی که حوصله ی خودم رو هم نداشتم گفتم سوار اتوبوس بشم! تصور بکنین شما به ۱ وسیله ی نقلیه وارد شدین که ۱عالمه آدم ناشناس توشه! احساس خوبی نیس چون نگاههایی که بهت میندازن نگاههای محبت آمیزی نیس! بیشتر کنجکاوانه و جست و جو گره! همون لحظه تصمیم گرفتم پیاده بشم! ولی اتوبوس حرکت کرده بود! در کمال نا باوری دیدم ۲تا صندلی خالی هست! زودی پریدم نشستم اونجا! تو دلم میگفتم عجب آدم زرنگیم من! نا غافل از اینکه اون صندلی ها زیر تابش مستقیم آفتاب صبحگاهی بودن!!!!!!!! از پنجره بیرون و تماشا می کردم! که چند تا صحنه ی با مزه بی حوصلگی صبحگاهیم رو ازم دور کرد! اولیش سرویس دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود! ۱عالم پسر پفیده چشمه خواب آلوده که همگی مصداقی کاملا دقیق از این شعر بودن(حسنی میآی بریم حموم؟! نه نمیام نه نمیام! موهات و میخوای شونه کنی؟ نه نمیخوام نه نمیخوام) توی سرویس بودن! یهو متوجه شدن که من زل زل دارم نیگاشون می کنم! گل از گلشون شکفت ! منم بهشون خندیدم و زندگی شیرین شد !!! صحنه ی بعدی ۱ بابای موتور سوار بود که داشت دختر مهدکودکیش و میبرد مهدکودک! و عینک باباه رو دخمله زده بود! و صحنه ی آخر یه پژو ۴۰۵ sport شده ی خفن !که ۱ آقا پسر جوون پشت فرمون نشسته بود!و در ساعت ۷:۴۰ صبح پشت فرمون داشت بشکن می زد و میرقصید و حسابی تو حال و هوای خودش بود! که یهو دید من از اون بالا دارم نیگاش میکنم! اول جا خورد بعد زد زیر خنده!  بزرگی میگه راز خوشبختی در لذت بردن از شادی های کوچیکه! منم اون روز این احساس رو لمس کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:21 

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت03:51 AMتوسط atefeh | نظرات (0)

نظرات (0)

برنامه های تابستانی که گذشت! فقط سفر ۱۰روزه کامل انجام شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:19 

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت03:47 AMتوسط atefeh | نظرات (0)

نظرات (0)

میگن مردا جنبه ندارن یعنی این !!  

>

 مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.

> دوستش علت را جویا

 شد و او گفت: این

> زن از

 روز اول همیشه می خواست من را

> عوض کند.

> مرا وادار کرد سیگار و مشروب را

> ترک

 کنم..

> لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم،

> در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی

> مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک

> گوش کنم و لذت ببرم!

> دوستش گفت: اینها که می‌گویی که

> چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس

> می‌کنم که دیگر این زن در شان من

> نیست !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:39 

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت03:40 AMتوسط atefeh | نظرات (1)

نظرات (1)